تبليغاتX
يک پلک، يک نگاه

يک پلک، يک نگاه

 

چهاراه جمهوري.

ايستگاه اتوبوس.

به محض حضورم در ايستگاه، اتوبوس رسيد.

سوار شدم.

نماي داخلي: اتوبوس ايکاروس مجارستان. خط بهارستان- جمهوري

لوکيشن: صندلي روبروي درب وسط اتوبوس

مي نشينم. به سمت درب نگاه مي کنم.

پيرمردي روشندل با چهره اي متبسم و متکي به عصا. يک زوج جوان در حال کمک تا پيرمرد آخرين مسافر ايستگاه باشد.

يک دستش را مي گيرم. و ديگري دست ديگرش را.

به سمت صندلي پشت سرم هدايتش مي کنم.

با تکيه بر شانه هاي من که حالا نشسته ام مي نشيند.

70 سالي بايد داشته باشد. نمي دانم شايد هم بيشتر..

اطمينان خاطرش مي دهم که بنشيند.

از صدايم به سنم پي مي برد.

·         پدر و مادر در قيد حياتند؟

·         با کوله باري از تعجب مي گويم بله شکر خدا.

·         شما اولين فرزند هستيد؟

·         بله

·         در خدمت به پدر و مادر از بقيه پيشي بگيريد

·         بله. چشم

·         ..............

·         ..............

.

.

.

خسته از کار روزانه و دغدغه هاي ذهنم. تازيانه گرما بر پيشاني ام بي حوصله ترم مي کند. و من همچنان متعجب از حوصله پيرمرد.

·         پسرم نقاشي سراغ نداريد که بر روي آب نقاشي کند؟

·         کمي فکر مي کنم و مي گويم نه

جواب پيرمرد ناگاه عرق شرم را بر مسير جولان حرارت تيرماه بر صورتم جاري مي سازد.

·         خداي بزرگ و خلق شاهکار مخلوقات. اشرف مخلوقات را ساخته. فتبارک ا...

و من با او همکلام مي شوم که احسن الخالقين.

از اين همه فراموشي، اين همه نسيان، اين همه درگيري ذهن واقعا کلافه ام. به گونه اي هميشه نگران و يا به نوعي مضطرب که شب در حال فکر کردن به مشکلات خوابم مي برد و صبح با کابوس يک مشکل برمي خيزم.

ان الانسان لفي خسر. همانا انسان همواره در زيانکاري و خسران است...

يک نشاني به من مي دهد. نشاني کسي را که شايد بتواند در مسير زندگي مرا برگرداند از اين همه نسيان. اين همه دغدغه. اين همه فراموشي.

در حال سخن گفتن با من است. حال خودم را نمي فهمم. بي اختيار مي گويم ولله جنود السماوات و الارض. و او هم در ميانه راه با من هم کلام مي شود و الارض...

و تاييد مي کند و من با خود در انديشه ام و در ذهن مشوش خود در جستجو. شماره تلفن منزلش را به من مي دهد و نامش را. بي اختيار مي نويسم. به محض اينکه شماره اش را مي نويسم از جايش برمي خيزد و مي گويد من در ايستگاه فخر رازي پياده مي شوم. مي خواهم به مسجد امام سجاد(ع) بروم.

از لحظه برخواستنش تا پياده شدنش کمتر از دو دقيقه طول کشيد... و من نفهميدم که در اين دو دقيقه به چه فکر مي کردم. انبوهي از افکار به ذهنم وارد شد و من با چشمانم پيرمرد را مشايعت مي کنم؛ همچنان نوزادي که فقط مي بيند و قدرت تحليل ندارد...

ايستگاه جمهوري

پياده مي شوم.

در حال فکر کردن به صحبت هاي پيرمردم و طي طريق مسير. هر از گاهي در جلوي آژانس هاي مسکن توقفی می کنم.

-10 تومان پيش 250 تومان اجاره.(40 متر)

-5 پيش 350 اجاره(45متر)

.

.

.

 ساعت 12:30

به حوالي منزل مي رسم.

به يکباره به خودم که می آیم...

دسته کليدم را جاگذاشته ام. کجا نمي دانم. به کلي افکارم عوض مي شود و به تمام دکان هايي که در مسير سلامي کرده بودم  دوباره سرک مي کشم. در مسير به برخي ديگر تلفن مي زنم...

پاسخگوي 274بفرماييد

سلام. شماره تلفن بانک مسکن چهارراه جمهوري لطفا.

لطفا يادداشت بفرماييد.

.

.

.

ساعت 12:40

کليد در بانک جا مانده است. درست قبل از سوار شدن به اتوبوس. در حين پرداخت قسط. ظهر پنج شنبه است و من بايد سريع خودم را به بانک برسانم در غير اينصورت جايي را براي امشب و فردا که جمعه است نخواهم داشت و باز هم يک نشاني آشنا:

قسم به زمان. همانا انسان همواره در خُسران است بجز کساني که ...

 

                       نقاشی بر روی آب!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:9  توسط محمد  | 

 

محبوبم

 پيراهن سفيد شسته تو، بوي آفتاب مي دهد. صداي پا مي آيد. تولد اوست. گوش کن؛ در تابستان صداي در زدن بهار مي آيد. من صداي در زدن بهار را مي شناسم. کاش آيفون تصويري داشتم، مي ديدمش. چه بهاري کُپه کُپه پر از بهار. شب تولد محبوب ماست. حالا بيا بنشينيم؛ گل بگوييم و گل بشنويم. روي لب هاي مادرم لکه لکه هاي مبارک باد است. اين سرزمين هميشه همين جاست. اين شهر، اين خيابان ها هميشه همين جا هستند. هر وقت برويم مي توانيم به اتفاق قدم بزنيم. اتاق ها، حيات و خانه هميشه همين جاهستند. اين سالروز ميلاد توست که مي رود و چنان پرستو باز مي گردد...

 

        گل بی رخ یار خوش نباشد...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:14  توسط محمد  | 

شعر زیر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شد.

     وقتي به دنيا ميام، سياهم.

     وقتي بزرگ ميشم، سياهم.
     وقتي زير آفتاب ميرم ، سياهم.

     وقتي مي ترسم، سياهم.
     وقتي مريض ميشم، سياهم.

     وقتي مي ميرم، هنوز سياهم...

                   و تو

     آدم سفيد،
     وقتي به دنيا مياي، صورتي هستی.

     وقتي بزرگ ميشي، سفيدي.
     وقتي زير آفتاب ميري ، قرمزي.

     وقتي سردت ميشه، آبي می شی.
    وقتي مي ترسي، زرد می شی.

    وقتي مريض ميشي، سبز می شی.
    و وقتي مي ميري، خاکستري ...
    اونوقت تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

                   

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:38  توسط محمد  | 

محبوب من

ياد تو شکرين ترين يادي است که در من جاري است. نام تو کليدِ قفل مشکلات من است. به ياد تو که مي افتم، ناگاه خود را در مقابل در خانه ات مي بينم. در را مي زنم. باز نمي کني. هر چه بيشتر در مي زنم کمتر نتيجه مي گيرم. خيال برگشتنم از در خانه ات خيال باطلي است چرا که تو خود گفتي هر که را بيشتر دوست بداري بيشتر مبتلا مي کني.

 

محبوب من

اينجا يگانه خانه اي است که صاحبخانه مهمانی عاشق وگستاخ مي خواهد. از همان مهمان هايي که در را از پاشنه در بياورد. باز در مي زنم. زنگ در خانه را هم که مي زنم در را باز نمي کني. لج مي کنم . آدامس را از دهانم بيرون مي کشم و بر روي زنگ در مي چسبانم تا شايد از کلافگي امتداد صداي زنگ، در را بگشايي.

 

دلدار من

گاهي فکر مي کنم به توهّم دچارم. نکند تو از من بريده اي و من خود بي خبرم. و شايد... من از تو جدايم و خود بي خبر که خود کرده را تدبير نيست. اميد دارم که اشتباه کرده باشم و همچنان تو مرا پذيرا باشي که اميدواري خوشايند توست و آرامش بخش دلها.  باز ترا مي خوانم که نام تو بهترين نام و صفاتت بهترين صفات است و ترا مي جويم که من نيازمندم و تو بي نياز. باز در مي زنم، در مي زنم و در مي زنم تا در را بگشايي و ...

             آنقدر در می زنم تا .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:12  توسط محمد  | 

ای فاطمه، ای دختر محمد(ص)، ای نور چشم پیامبر، ای سرور و پیشوای ما، توجه ما به سوی توست. شفاعت ما را بپذیر و در محضر خدای متعال دستگیر ما باش و واسطه روا شدن خواسته های ما.

 

                 

 

ولادت حضرت صدیقه طاهره، فاطمه مرضیه، ام ابیها، مادر حسنین، همسر علی اعلی و سرور اناث عالم و  همچنین روز زن و مادر بر همه ارادتمندان حضرتش و تمامی زنان و مادران مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:19  توسط محمد  | 

 

    بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

    آهنگ اشتیاق دلی در بند را

    شاید که بیش از این نپسندی ز کار عشق

    آزار این رهیده سر در کمند را

    بگذار سر به سینه من تا بگویمت

    اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست

    بگذار تا بگویمت، این مرغ خسته جان

    عمری است در هوای تو از آشیان جداست

    بگذار تا ببوسمت ای نوش خند سار

    بگذار تا بنوشمت ای چشمه فراق

    بیمار خنده های توام، بیشتر بخند

    خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب

 

       آهنگ بی قراری

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:58  توسط محمد  | 

محبوبم

به ناچار برمي گردم. به خانه خودم. به همان جايي که بايد از انديشه تو لبريزشوم. نامه برايت مي نويسم. مي خواهم با خط خوش برايت بنويسم. کل استعدادم را جمع مي کنم. چشمانم را مي بندم و به نام خدا شروع مي کنم.

سلام محبوبم. حال شما چطور است.......

نوشتم و نوشتم تا اينکه ماه جاي خودش را به خورشيد داد. نامه را به رودخانه پشت خانه سپردم تا آنرا برايت بياورد. کلي سفارش کردم تا آنرا به تو برساند. بر گشتم به خانه اما دلم راضي نشد. به صحرا رفتم.به دشت. به جايي که تا دوردست آن مثل دل تو پستي بلندي ندارد. تا چشم کار مي کند گل هست و عطر گل. به قاصدک هاي زيبا نگاه کردم که سبک بال و بدون هيچ سختي پرواز مي کنند. خود را به باد مي سپارند. اي کاش من هم يک قاصدک بودم تا برايت پيغام مي آوردم. نامه اي ديگر با مضمون نامه ديشب نوشتم و اين دفعه آنرا به باد سپردم. بر دوش قاصدک و به دست باد تا آنرا به تو برساند.

محبوبم

از آن روز سال ها مي گذرد و من خيالم همچنان در کوچه باغ شهر شما پاپتي پرسه مي زند. ديگر توان نوشتن را هم ندارم. اما خيالم چون قاصدک سبک شده است. پرواز مي کند همه جا مي رود. خيلي خوب هم پرواز مي کند. سريع و چابک. پرستوي خيالم مي گويد که تو همه جا هستي. ولي من تو را نمي بينم. چشمانم خيلي ضعيف شده است. شايد به اين خاطر است. شايد هم که بايد  چشمهايم را با اشک بيشتر بشويم. تا زلال شود و از آلودگي ها و زنگار ها پاک گردد. امکانش هست که منتظرم بماني؟

 

                    خیابان عاشقی یا کوچه شیدایی 2 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط محمد  | 

محبوبم

در کوچه پس کوچه هاي ياد تو پرسه مي زنم. در ذهنم. در خيالم. مجنون وجودم ليلي ياد تو را طلب مي کند. عشق بازي آسمان با زمين نيز آغاز مي شود و وجودم سرشار از خنده هاي حضورت مي شود. در خود گم هستم. اين کوچه که در آن پرسه مي زنم بن بست است. نامش بن بست حضور است.

دلدار من

پس چرا نمي توانم خانه ات را پيدا کنم. گفته بودي آدرس خانه ات سرراست است. گفته بودي خيابان عاشقي. کوچه شيدايي بن بست حضور پلاک ... اخ پلاک خانه ات يادم رفت. حالا چه بکنم. کدام در را بزنم و از تو سراغ بگيرم. واي خداي من لعنت به اين حافظه خراب و داغان. حالا چه بکنم. منتظر بمانم سر کوچه شايد خبري از تو بشود. آخر مگر مي شود عشق بازي آسمان را در کوچه ی خيال تو ديد و هيچ کاري نکرد. منتظرت مي مانم. اما کجا... سر بن بست حضور بايستم يا در کوچه شيدايي پرسه بزنم. باران خيلي شديد شده. تنم خيس خيس است. سر بن بست حضور کلي ايستادم. سر کوچه شيدايي پرسه زدم. به ماه خيره شدم که من را به ياد تو مي اندازد. تو ماه مني. ماه آسمان من.

يکبار ديگر کوچه بن بست را گز مي کنم تا شايد بتوانم خانه سبزت را پيدا کنم. اما فايده اي ندارد. ترا گم کردم...

 

ادامه دارد ...

                خیابان عاشقی یا کوچه شیدایی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:7  توسط محمد  | 

 

بودن تو هميشه سادگي خوب و آرام داستاني است و سفر کردنت انگار شبيه به راز و انتظاري. کلام پاياني رفتنت را گم مي کنم. و آنگاه که باز مي گردي، آينه را در تمرين اولين نگاهم، کلافه مي کنم. او مي گويد عالي است، خوب است و من مي گويم نمي داني چقدر محبوب است. آيا آينه به حس من غبطه مي خورد؟ !

 

 

 تماشایی ترین لحظه دیدار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:8  توسط محمد  | 

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

ماه گفت : چگونه دوستم داری در حاليکه مرا نمي بيني .

نابينا گفت : چون ترا نمي بينم دوستت دارم .

ماه گفت : چرا ؟

نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيبايي ات مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم!

           blind& moon

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط محمد  |